تبليغاتX
تلخک

تلخک

سخنانی که هیچ جا نخواهید شنید

میگن ما سومی ها...

میگن ما نسل سومی ها با پدر و مادرهامون خیلی اختلاف سلیقه داریم. میگن ما ذهن بازتری داریم. میگن ما به تمام نظرات و عقیده ها احترام میذاریم. میگن ما صلح طلبیم. روشنفکریم. ما نسل سومی ها با هیچ کس دعوا نداریم. میگن ما سومی ها قرص نماز و روزه رو به زور تو حلق بچه هامون نمی کنیم. میگن ما چقد خوبیم. ما چه برداشت نویی از زندگی داریم...

میگن ما با تنبیه بدنی مخالفیم، با تنبیه روانی هم. ما با آگاه سازی موافقیم. با اطلاع رسانی. میگن در قاموس ما زندان ترجمه نشده است. میگن بچه های ما نسل سومی ها فرق فشنگ و کلنگ رو نمیدونن. بچه های ما جنگ رو فقط تو IGI 10 تجربه میکنن. بچه های ما حق دارن عاشق باشن. حق دارن محبت کنن. حق دارن شاد باشن...

به من چه! اینا چیزایی هست که میگن!

راستی! میگن بچه هامون هم همچین چیزایی راجع به ما میگن؟! 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

مسابقه بزرگ وبلاگ تلخک

سوال : سخنان زیر از کیست؟

"شما الآن می بینید که بعض احزابی که انحرافی هستند و ما آن ها را جز مسلمین هم حساب نمی کنیم، مع ذلک چون بنای قیام مسلحانه ندارند و فقط صحبت های سیاسی دارند، هم آزادند و هم نشریه دارند به طور آزادپس بدانید که این طور نیست که ما با احزاب دیگری، با گروه های دیگری دشمنی داشته باشیم. ما البته میل داریم که همه گروه ها و همه احزاب به اسلام برگردند و راه مستقیم اسلام را پیش بگیرند و همه مسلم بشوند. بر فرض این که نشدند، مادامی که آن ها با ما جنگی ندارند و با کشور اسلامی جنگی ندارند و در مقابل اسلام قیام مسلحانه نکرده اند، به طور آزاد دارند عمل می کنند و به طور آزاد حرف های خودشان را دارند می زنند."1

گزینه ها:

1- امام خمینی

2- میر حسین موسوی

3- دکتر سروش

4- سید محمد خاتمی

5- مهدی کروبی

6- زهرا رهنورد

7- عماد افروغ

8- محمد علی ابطحی

9- دکتر شریعتی

10- مصطفی تاج زاده

.

.

خودتونو زحمت ندین جواب گزینه 1 هست. 


پ.ن:

1- منبع:  تبیان آثار موضوعی امام خمینی دفتر سی و دوم کاری از موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.  چاپ دوم خط آخر (ص 63 )و 10 خط اول (ص 64) سخنرانی 1360/2/21

2- البته چشم حسود کور الآن هم در 1389/10/9 همه احزاب هم آزادند و هم شاد و  هم شنگول و  هم با دمشان گردو می شکنند و همه چی هم آرومه و چقدر هم این احزاب خوشبختن.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

داستان کوتاه کوتاه کوتاه کوتاه کوتاه کوتاه

یادم میاد سال 87 در اندیمشک جشنواره داستان کوتاه کوتاه پیامکی (اس ام اسی آن موقع!) برگزار شد. مقام اول این جشنواره به داستان زیر تعلق گرفت:

«بيست سال بعد. تركش حركت كرد. مَرد مُرد.» 

تازه بعدش بعضی ها اعتراض کردند که بابا این داستان مشخصات داستان کوتاه کوتاه را ندارد و خیلی طولانیه و ناعدالتی شده و از این حرفا!

یه داستان دیگه هم مقام اورد که شنیدش خالی از لطف نیست:

«- بخوريم؟ 
- نه، نخوريم. 
بخوريم؟ 
بخوريم.» 

داستان بالا سرگذشت آدم و حوا را بدون هیچ کم و کاستی بیان می کند!!! 

نظر شما چیست؟!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

برای مردم رنجدیده خوزستان، برای مردم دزفول مظلوم، آبادان ویران، خرمشهر خونین


قیصر: دفتر تنفس صبح - شعری برای جنگ - اسفند 59

مي خواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم- دزفول -
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
بايد به كار برد

...اينجا
گاهي سر بريده ي مردي را
تنها
بايد ز بام دور بياريم
تا در ميان گور بخوابانيم

...مردي به روي جوي خيابان خم بود
با چشمهاي سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود مي گشت
باور كنيد
من با دو چشم مات خودم ديدم
كه كودكي ز ترس خطر تند مي دويد
اما سري نداشت
لختي دگر به روي زمين غلتيد
و ساعتي دگر
مردي خميده پشت و شتابان
سر را به ترك بند دو چرخه
سوي مزار كودك خود مي برد
چيزي درون سينه ي او كم بود....


قیصر: طوفان در پرانتز - آزمایش آتش - شهریور 62

 ...و تاریخ فصل عظیم ایثار آب در آبادان را در کدام کتاب بیابد و شکوه صبر آب را در دزفول، که زیر باران آتش مردانه ایستاده بود! مگر تاریخ باور می کند که آب در زیر باران آتش بماند؟!


قیصر: طوفان در پرانتز - لایحه تقسیم بهار - اسفند 62

...همین چند وقت پیش از خواهر کوچکم نامه ای برایم رسید. نوشته بود: « اگر در تهران بهار را دیدی بگو سری هم به دزفول بزند. من هم دوست دارم او را ببینم! » می فهمی بهار! خواهر کوچکم دوست دارد تو را در دزفول ببیند!


قیصر: طوفان در پرانتز - قانون سقوط آزاد - شهریور 64

...شما انفجار را این گونه به سادگی تعریف می کنید : « تبدیل آنی انرژی از صورتی به صورت دیگر. » در حالی که من می دانم انفجار یعنی چه! انفجار یعنی تبدیل آنی هیروشیما به آتش! و تبدیل آنی زندگی به مرگ! انفجار را مردم دزفول حق دارند تعریف کنند!




این که هنوز برای دزفول باید لفظ ناخوش را به کار برد یا نه بماند! ( به من چه! )

این که کتاب ایثار آبادان با زر ناب صحافی شد یا نه بماند! ( به تو چه! )

این که هنوز چیزی درون سینه مردم دزفول کم است یا نه بماند! ( به مسئولین چه! )

این که قیصر حواسش نبوده، چرت و پرت سیاسی گفته، یا نه! حواسش بوده و چرت و پرت سیاسی گفته، یا اصلا با حواس سیاسی چرت و پرت گفته، یا شاید با سیاست حواسش چرت و پرت گفته و از این حرفا یا نه بماند! ( به من و تو و مسئولین چه! )


همه این ها بماند، فقط یک سوال است که مدام در ذهنم زیر نویس می شود؛ این که آخرش خواهر کوچک قیصر، بهار را در دزفول دید یا نه؟! شما می دانید؟!

-----------------------------------------------

پ.ن:

1- اصلا حس ناسیونالیسمیم گل نکرده! به جای دزفول اسم هر شهری رو که خواستید به جز تهران بذارید!

2- راستی میگن قیصر تهرانی بوده! شاید راس میگن!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

لطفا از خر شیطان بیایید پایین!

سیستم آموزش و پرورش در ایران تا حدود بسیار زیادی به مبانی تئوریک دروس اهمیت می دهد . توضیح این که آن چه در ارزشیابی و تدریس ما مورد توجه بسیار زیاد قرار می گیرد یادگیری قوانین حاکم بر پدیده هاست آن هم بر روی کاغذ نه یادگیری کاربرد و عملکرد آن پدیده در عمل و در صورت امکان مشاهده آزمایشگاهی آن. مثلا در درس هندسه تحلیلی، دبیر مربوطه برای نشان دادن محور z ها در تحلیل سه بعدی انگشت شصت خود را همراه با فشار دادن دندان ها با تعصب خاصی بر روی تخته سیاه فشار می دهد و دانش آموز باید تصور کند که انگشت شصت این دبیر محترم محور z است! دانش آموزی که الفبای هندسه را با تصور تصور یک دبیر یاد می گیرد حتما از درس هندسه تحلیلی ابراز انزجار می کند! این مشکل به خصوص در تحصیلات غیر دانشگاهی که دانش آموز باید مبانی را به خوبی درک کند، بسیار نمایان است. اما از آن جا که این مطلب کارشناسی نیست ما از این فاجعه تا حد زیادی چشم پوشی می کنیم. مسئولین مربوطه نمی خواهند سایه این هیولای جزوه نویسی و جزوه خوانی را از سر دانش آموزان کم کنند ایرادی نیست! اما حداقل مسئولین عزیز به دانش آموزی که می خواهد انتخاب رشته کند استثنائاً رحم کنید. آیا این دانش آموز حق ندارد بداند رشته مورد نظرش چه شرایطی دارد؟ چه شغلی در انتظارش هست؟ چه فواید و معایبی دارد؟ البته این آشنایی صورت می گیرد اما به همان شیوه انگشت شصت! مهندس برق می آید (اگر بیاید) توضیحات می دهد و می رود ! آیا به نظر مسئولین بهتر نیست دوره های آشنایی با مشاغل در سنین پایین برگزار شود؟! آیا نیاز نیست یک دانش آموز محل کار یک مهندس برق قدرت را از نزدیک ببیند؟!

به هر حال نتیجه این بی خیالی ها و اعمال سفیهانه این است که از ریاضی فیزیک فقط برق، مکانیک و چند رشته محدود دیگر می ماند و از تجربی هم ایضا. بماند که خیلی از آن هایی هم که این رشته ها را انتخاب می کنند در موارد متعددی دچار پشیمانی و یاس می شوند. بعد اعتراض می کنیم که چرا دانش های نوین در این مرز و بوم توسعه نمی یابند. یا چرا نشاط دانشجویی از میان رفته است. مسئولین از خر شیطان بیایید پایین!

خدایا خودت همه را به راه راست هدایت کن و از خر شیطان پایین بیاور!

---------------------------------------------------------------------

پ. ن :

 1- ببخشید از این که دیر به دیر میام. کمی سرم شلوغه قراره در آینده خلوت بشه!

 2- آقای موسوی از علامه حلی تقاضا کردن دامنه وبلاگ رو بهشون بدم تا ازش استفاده های بهتری داشته باشن. شرمندشون هستم!

 3- از همه کسانی که بهم سر می زنن و من بهشون سر نزدم و جوابشون رو ندادم شدیدا تشکر و معذرت خواهی میکنم. ایشاا... جبران می کنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

عشق می تواند در 14 دقیقه خلاصه نشود...

می گفت: پسر ! می دونی تا حالا چند تا قلب با تیر عشق زخمی شدن! می دونی تا حالا چند تا جوون به خاطر عشق نابود شدن! می دونی تا حالا چند تا پیر به خاطر عشق یاد هندستون کردن! می دونی! می دونی پزشکا میگن سرطان عشق از سرطان ...ات هم بدتره! اصلا تا حالا چشات به گیشه سینما ها افتاده! می دونی عکس یه قلب و گلزار و مهناز افشار چیه! می دونی .... نه دیگه نمی دونی.... تو هیچی نمی دونی ....

گفتم: ( انتقاد زیاد بود خودم هم پشیمون شدم که اینجاش رو نوشتم برا همین حذفش کردم .ببخشید) ................................................................................................

..........................

..............................

..........................

گفت:.......چیزی نگفت........


پ.ن 1 : شاید متاهل ها متوجه باشند چرا 14 دقیقه و نه 15 و نه 13. شاید... می فهمی! شاید!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

بی چاره سهراب

دارم به این فکر می کنم چه جور می شود در این دنیای دود و داد و درد کمی هم عرفان به تن لشمان تزریق کنیم. کمی هم از معجون آن حس های عجیب و غریب غروب های آدینه به روح کچلمان بخورانیم یا اگر فرصتی شد کمی قرص عشق راستکی نه عشق ماستکی برای قلب مرده مان تجویز کنیم.


دارم به این فکر می کنم چه جور می شود در میان خروارها اندیشه ناموزون و کج و معوج شبیه نقاشی های خواهر هفت ساله ام، در لا به لای این همه پیامبران دنیای مدرن که نصیبشان از پیامبری فقط چند کلمه ایسم دار شده، در این همه شهرهای جلوافتاده ی عقب مانده، چه جور می شود کمی با دل روستایی مان با لباس ساده روستایی مان که هنوز بوی پشکل تازه می دهد، با خدا ساده صحبت کنیم.


بی چاره سهراب چه جور تقلا می کرد دیوار و درخت را توی هم بتپاند تا شاید شهر آهنی هم بتواند عشق سبز را تجربه کند :

از مجموعه آثار سهراب


بی چاره سهراب چه جور آب و آفتاب را آن قدر ذلیل کرد تا خاضعانه روی پله های شهر سر خم کنند تا شاید شهری ها به زمین که نگاه می کنند کمی هم یاد آسمان کنند:

از مجموعه آثار سهراب


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

قسم می خورم


قسم به دستان چروکیده پیرمرد دوره گرد مهربان خیابان 17 شهریور وقتی که آرام کنار دوچرخه اش خوابیده.

قسم به برق چشمان رفتگر محله مان وقتی که صورتش را پوشانده تا کسی نشناسدش.

قسم به اشک آن پدر وقتی که پول ندارد.

قسم به آه مادر وقتی در آشپزخانه یک متری آشپزی می کند.

قسم به این ها وقتی که تو فکر می کنی می خواهم قصه ای تراژدیک برایت تعریف کنم تا هنر نویسندگی ام را به رخت بکشم.

.

.

.

قسم به آنها که سفره دلشان به قدر یک دنیا بزرگتر از سفره ناهارشان است سفره ای که سالادش اشک ، ترشی اش غم، ماست و دوغش آه اما غذایش صبر و شکر است.


قسم می خورم ...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

طعم گس تنهایی

همیشه هستند افرادی که فهمیده نمی شوند، انسان هایی که وقتی نگاه می کنند کسی نمی فهمدشان، چشمک که می زنند کسی نمی فهمد، اشاره که می کنند کسی نمی فهمد، صحبت که می کنند، فریاد که می زنند، جیغ که می کشند، خودزنی که می کنند، خودکشی که می کنند، کار های بیشتر از این هم که می کنند، کسی نمی فهمد. همان ها که همیشه باید درک کنند و هیچ وقت درک نشوند. همان ها که به طعم گس تنهایی خو کرده اند. همیشه هستند افرادی که غمخوارند و غمدار. می خندانند و می گریند. همیشه هستند ....   
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

به رنگ توقیف ...

به رنگ آن نیروی انتظامی جنگل که همه کار می کند که نقشش هم آخوند هست و هم پلیس هست و هم روان شناس هست و هم سیاسمتدار هست و هم قاضی و هم مامور اجرای حکم و هم فرشته فرستاده خدا برای تشخیص پاکی و زشتی انسان ها و  هم و هم و هم ... که به مردم بگوید دقیقا در چه مختصاتی گام بردارند تا نکند نظام آسیب ببیند و براندازی شود که اگر پایش بیفتد شورای مصلحت نظام هست و خلاصه خدا هست و هست و هست  ...

 

به رنگ دانشجویانی که همین که می خواهند سیب زمینی نباشند همین که تنها خواسته شان این است که باشند که نا مرئی نباشند که پاسدار اکسیژن مقدس جنگل باشند که یکی بهشان بگوید غزل هاتان کیلویی چند ما خریداریم که شمرده شوند و حساب شوند و در معادلات ضرب و جمع شوند و با رادیکال تحقیر نشوند، به خاطر همین ها، وطن فروش حسابند و کودتاچی و دین فروش و آشوبگر و لات و بی سر و پا

 به رنگ شهاب 8 که سوژه را نمی فهمد، که نباید بداند چه باید بداند، که نباید بفهمد، که نباید بیندیشد، که فقط اجرا می کند، که زیباترین قصیده عمرش "بله قربان" است، که ارباب به او گفته "یا ما یا هیچ کس دیگه"، که سرانجام عاشق می شود، یا شاید هم عاقل می شود، خلاصه به رنگ سرباز گمنام امام زمان که سرانجام می شود سرباز فراری امام زمان، می شود حامی تنفس جنگل...

و اما به رنگ ارغوان، به رنگ دختری که مصلحت نظام ایجاب کرده وسیعترین حریم خصوصی اش مانتوی تنش باشد، به رنگ دختری که هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد ولی از همه چیز بیشتر قربانی می شود، به رنگ دختری که پدر را می خواهد ببیند و سرانجام می بیند ولی جسدش را، به رنگ دستبندی که بر دستان این دختر می نشیند، به رنگ برق چشمان این دختر که آسمان دین و دنیا را به هم می آمیزد ...

به رنگ حاتمی کیا

به رنگ ارغوان

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

می خواستم...اما


می خواستم بگویم چرا بامن؟! می خواستم بگویم چرا این جور ؟! می خواستم بگویم چرا حالا؟! چرا این جا؟! چرا خاموش؟! چرا ناگاه؟! چرا .....

نمی دانم چه شد که گفتم : همین حالا، همین این جور ، همین با من ، همین خسته ، همین .....


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

حضرت آزادی

تا زنجیر بر دستانت هست تا قفل بر دهانت هست تا پایت را میخ کرده اند که مبادا قدمی بی اذن حضرت " آن چه ما می دانیم" برداری تا عقل تنها مزیتش از بر کردن صفات ثبوتی و سلبی است تا از شاپرک های رنگ رنگ سرنوشتت فقط تیره ای تک رنگ و افسرده باقی مانده تا نخواستی آن ها نباشی تا با هستی شان هستی و با نیستی شان نیستی تا نمی اندیشی تا اگر هم می اندیشی در اتاق فکر آنان می اندیشی تا اگر هم در اتاق آنان نمی اندیشی، اندیشه ات به زبانت و به قلمت سرایت نکرده، خلاصه تا تو آن هایی و آ نها همه، خوبی و نجیبی و نمونه و پاک و معصوم و سلام الله علیها و رحمه الله و برکاته....

اما

.

.

.

اما

آنی که بخواهی با دستان خسته زنجیری ات شاپرکی را تا  آغوش رهایی بدرقه کنی بخواهی قهوه تلخ حقیقت را کمی مزمزه کنی فریاد برآرند که وای برما که بند ها گسسته شد و حرمت ها شکسته شد و قلب ها تیره شد و صورت ها زشت شد و سیرت ها پلشت شد و عقل از سر پرید و نجابت پرید و پاکی پرید و خلاصه "دیوانه ای از قفس پرید" و هر آن چه خوب بودی پرید و پرید و پرید و ...


به نام حضرت آزادی

                       به نام خدا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  | 

صلاحدید دلار

سپهریسعدیمولویحافظ

به نظرم اگر سهراب در این دور و زمانه زندگی میکرد این گونه شعر می گفت:

 

اهل تهرانم


پیشه ام نقاشی است


گاه گاهی هم جهت امرار معاش


برجکی می سازم


با صلاحدید دلار


 زیر چتر بازار 

 

باز هم به نظر می رسد سعدی اگر اکنون زنده بود در قزوین یک بنگاه همسریابی باز می کرد. حافظ هم به دلیل علاقه زیاد به شاه شجاع به تشکل های اپوزوسیون مثل انجمن پادشاهی ایران می پیوست و به فعالیت خود ادامه می داد. راستی ! نظر شما در مورد مولوی چیست؟ خیام چطور؟ ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ALI  |